متفاوت ترین پیامک ها

پيامك ، داستانك ، شعرك و هرچيز كوتاه ديگر
 
مشت ها و دیوارها...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢  

 

   چند وقت پیش  یکی از دوستانم حکایتی رو از شیخ بهایی نقل کرد ـ راست و دروغش رو نمیدونم ـ حکایت این بود که « شیخ بهایی مشغول ساختن دیوار یک مسجد بود یه روز که بالای دیوار داشت خشتها رو روی هم قرار میداد پیرزنی که از اونجا میگذشت خطاب به او گفت : 

   ـ ننه جون این دیواری که ساختی کجه !

   شیخ از بالای دیوار پایین اومد و نگاه دقیقی به دیوار انداخت و گفت :

   ـ حق با شماست مادر چه خوب شد که بهم گفتی همین الآن درستش میکنم.

   این رو گفت و دوتا مشت محکم به دیوار کوبید و دوباره نگاه دقیقی به دیوار انداخت و خطاب به پیرزن گفت :

   ـ مادرجان نگاه کن ببین دیوار صاف شده ؟ 

   پیرزن نگاهی به دیوار انداخت و لبخند رضایتی بر لبش نشست و گفت :

   ـ آره ننه حالا دیگه صافه. خدا بهت عمر با عزت بده که داری به اسلام و مسلمین خدمت میکنی.

   پیرزن به راهش ادامه داد و رفت. یکی از شاگردان شیخ که شاهد ماجرا بود با تعجب و کمی اعتراض پرسید :

   ـ چرا شما که استاد معماری هستین به همین سادگی به هرکسی اجازه میدین به کارهاتون ایراد بگیره؟ 

   شیخ جواب داد تو فکر میکنی دیواری که یک متر ضخامت سه متر ارتفاع و پانزده متر طول داره اگه کج باشه با دوتا مشت کوبیدن صاف میشه؟ اگه من با پیرزن مخالفت میکردم و این دوتا مشت رو نمیزدم حالا او درهمه ی شهر پر میکرد که شیخ داره اموال بیت المال رو به هدر میده و بعد هم هزار ویک حرف دیگر برام میساختند.»

   وقتی همکارم این داستان رو برام گفت تصمیم گرفتم در مواقع لزوم برای اینکه از وقوع  بعضی دردسرها جلوگیری کنم  یکی دوتا مشت به دیواری که میسازم بکوبم! اما توی این چندسال اونقدر مشت به دیوار کارها و نظراتم کوبیده ام که خودم هم نمیتونم کارهای خودم رو بشناسم. از اون بدتر اینکه هر کسی فکر میکنه که من مثل خودش فکر میکنم!