متفاوت ترین پیامک ها

پيامك ، داستانك ، شعرك و هرچيز كوتاه ديگر
 
دیدها...
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  

 

در اتوبوسی که از شهری به شهر دیگر در حرکت بود کودک دو یا سه ساله ای در راهرو بین صندلیها در وسط اتوبوس به طور دایم از سر تا ته اتوبوس ـ و برعکس ـ میدوید و دایما جیغهای اعصاب خردکنی میکشید. این کودک ضمن دویدن و جیغ کشیدن تا جایی که میتوانست برای مسافران مزاحمت ایجاد میکرد. روزنامه ی یکی را پاره میکرد کت دیگری را میکشید به آن دیگری که مشغول خوردن چای بود تنه میزد و چای داغ را بر روی لباس او میریخت و . . . .

مسافرها به تدریج ناراحتی خود را از این وضعیت با زمزمه های زیرلب بروز میدادند و رفته رفته اخم کردن هم به غر زدنهای آنها اضافه شد اما کودک کماکان رفتار اعصاب خردکنش را ادامه میداد. همه سعی میکردند خشمشان را کنترل کنند و منتظر بودند که بالاخره یک نفر پیدا شود و بر سر این کودک فریادی بکشد و او را آرام کند. سرانجام یکی از مسافران از کوره در رفت با صدایی بلند و خشمگین فریاد زد: پدر این بچه کیه ؟ چرا جلوشو نمیگیرید ؟

همه ی مسافران با او همصدا شدند و یکی از مسافران ضمن اشاره کردن به سمت ته اتوبوس گفت : آن آقایی که در صندلی ردیف آخر نشسته است پدر این بچه است. همه ی مسافران نگاه آمیخته با خشم خود را به صورت آن مرد دوختند. مرد از جایش بلند شد و با فروتنی تعظیمی به مسافران کرد و گفت : از همه ی شما معذرت میخواهم . حق با شما است ولی من وضعیت روحی مساعدی ندارم. حقیقتش این است که دیروز همسر من که مادر همین بچه است فوت کرد. این بچه که عقلش نمیرسد چه بلایی برسرش آمده است. من هم که نمیدانم چطور این داغ بزرگ را تحمل کنم دارم او را به شهرستانمان میبرم تا چند روزی پیش یکی از اقوام باشد و خودم برگردم و به فکر مراسم ختم و سایر کارهای مربوط به فوت همسرم باشم. به هر حال باز هم از شما عذر میخواهم و دیگر نمیگذارم او مزاحمتان شود. سپس باصدایی که در آن خشمی آمیخته با غم احساس میشد بر سر فرزندش فریاد زد و گفت بیا اینجا پیش خودم بنشین و گرنه . . .

به محض اینکه کودک اولین قدم را به سمت پدرش برداشت یکی از مسافران دست کودک را گرفت و درحالی که او را بغل میکرد خطاب به پدر کودک گفت : شما استراحت کنید بگذارید این بچه پیش من باشد. مسافر دیگری یک سیب پوست کنده را به کودک داد. یکی دیگر از مسافران گفت بگذارید بیاید پیش من تا برایش قصه بگویم. و آن دیگری گفت بیاید پیش من از این بیسکویتها بخورد و . . . خلاصه تا پایان سفر که چند ساعت طول کشید مسافران با جان و دل از کودک پذیرایی میکردند و کودک که از این همه توجهی که به او میشد ذوق زده شده بود خیلی بیشتر از قبل شیطنت میکرد. بازهم در طول اتوبوس میدوید و باز هم جیغهای بلند میکشید. باز هم روزنامه ی این یکی را پاره میکرد و چای را روی لباس آن یکی میریخت اما مسافران نمیرنجیدند. وقتی کودک جیغ میکشید آن آقا یا خانم مسافر که دقایقی قبل به خاطر شنیدن همان جیغ دچار خشم و نفرت میشد اینبار فقط در دل خود میگفت : طفلک کودک بیچاره!

آنها همان آدمهایی بودند که به شدت اعصابشان از رفتار آن کودک خرد شده بود و عامل آزار دهنده و اعصاب خرد کن یعنی کودک هم کماکان به رفتار اعصاب خردکن خودش ـ حتی شدیدتر از قبل ـ ادامه میداد اما دیگر کسی نمیرنجید. چه چیزی تغییر کرده بود که باعث میشد در این آدمها احساس آزردگی به وجود نیاید؟ فقط یک چیز تغییر کرده بود دید آن آدمها نسبت به آن کودک عوض شده بود.

آیا دید ما آدمها نمیتواند نسبت به خیلی چیزهای دیگر عوض شود و این عوض شدن باعث شود که کمتر آزرده خاطر شویم و کمتر برنجیم ؟