: وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد . من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم . وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن. دکتر علی شریعتی- دفترهای سبز47
: mehdi
| ساعت ٥:۳۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥ |
|
متفاوت ترین پیامک ها: عکسی که می بینید مربوط به دوران مسابقات مقدماتی جام جهانی 1994 است و موضوع جالب در این عکس پوشش مشابه و یکسان بازیکنان است. قریب به 20 سال از زمان ثبت این تصویر می گذرد و در این مدت هر یک از این بازیکنان تغییرات زیادی کرده اند.
|
| ساعت ۳:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱ |
|
مردی در یک جنگل زیر یک درخت و نزدیک به یک رودخانه به خواب عمیقی فرو رفته بود. در آن سوی رودخانه ، عقربی خطرناک بر پشت لاک پشتی سوار شد و لاک پشت به آرامی عرض رودخانه را طی کرد و در این سوی رودخانه ، عقرب از روی لاک پشت پایین آمد و آرام آرام به سوی مرد حرکت کرد. درست در لحظه ای که عقرب به مرد رسید یک مار سمی هم خود را به مرد رساند. مار و عقرب با هم درگیر شدند. عقرب ، مار را گزید و مار متواری شد و در نقطه ای دوردست جان داد. عقرب هم آرام آرام به طرف رودخانه حرکت کرد. لاک پشت دیگری از راه رسید و عقرب بر پشت آن لاک پشت نشست. لاک پشت ، عرض رودخانه را طی کرد و در آن سوی رودخانه عقرب دوباره از روی لاک پشت پایین آمد و به سمتی نامعلوم حرکت کرد و از نظر ناپدید شد. مرد که در تمام این مدت در خواب بود ساعتی بعد بیدار شد و بساطش را جمع کرد و به سوی هدفی که از قبل تعیین کرده بود به راه افتاد. این مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر آن عقرب یا آن مار کمی زودتر رسیده بودند او نه تنها سلامت نبود بلکه شاید زنده هم نمیماند. مرد هرگز نمیتوانست تصور کند که اگر آن لاک پشت عرض رودخانه را بموقع طی نکرده بود عقرب هم بموقع نمیرسید و او از نیش مار در امان نمیماند. مرد هرگز تصور نمیکرد که اگر جریان آب رودخانه کمی تندتر یا کمی کندتر بود عقرب در محل دیگری از پشت لاک پشت پایین می آمد و چه بسا بموقع به او نمیرسید و مار او را نیش میزد. اصلا این مرد روحش هم از مار و عقرب و لاک پشت خبر نداشت و هرگز نمیتوانست تصور کند حالا که سرحال و قبراق میرود تا به نقشه هایش عمل کند اگر در کارهایش موفق شود ، مجموعه ای از عوامل همچون مار و عقرب و لاک پشت و رودخانه دست به دست هم داده اند تا او بتواند به راهش ادامه دهد. این یک داستان فرضی بود. اما آیا زندگی ما سراسر شامل واقعیتهایی شبیه به این داستان نیست؟ آیا میدانیم موقعیتی که در آن قرار داریم حاصل مجموعه ی پیچیده ای از عوامل و رویدادها است که ما از اغلب آنها بی خبر هستیم؟ اگر از من بپرسند چرا معلم شدی ممکن است با اطمینان بگویم که چون شیفته ی اخلاق یکی از معلمان خودم شدم تصمیم گرفتم که معلم شوم. ولی آیا واقعا همینطور است؟ پس چرا دیگر همکلاسهایم که مانند من در همان مدرسه و در کلاس همان معلم درس میخواندند به این راه نیامدند؟ پاسخ این است که مارها و عقرب ها و لاک پشت های دیگری در زندگی آنها وجود داشتند که زندگی آنها را به مسیر دیگری بردند و آنها هم مانند من اطلاعی از آن مارها و عقربها و لاک پشتها ندارند. چیزی که شاید خنده دار باشد این است که ما در موقعیت فعلی خودمان هم تصور میکنیم همه چیز براساس آنچه که دور و بر خودمان میبینیم ممکن است رخ دهد و چه بسا بیهوده نا امید میشویم و همه چیز را تمام شده تصور میکنیم درحالی که ابر و باد و مه و خورشید و لاک پشت و مار و عقرب و . . . . همه مشغولند تا اتفاقی بیفتد که هرگز فکرش را هم نمیکنیم !
|
| ساعت ٩:٢۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩ |
|
پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
|
| ساعت ٤:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸ |
|
ما میبینیم ما میشنویم ما راه میرویم .................. وقتی میخواهیم راه برویم باید دستوری از طرف مغز به ماهیچه های پا برسد. این دستور به صورت یک جریان الکتریکی از مغز حرکت میکند و مسیر اصلی انتقال آن ، نخاع است. انسانی که نخاعش قطع شده باشد راه ارتباطی مغز او با ماهیچه های پایش قطع شده و فرمانهای مغز برای به حرکت درآمدن آنها به مقصد نمیرسند. چنین فردی فلج محسوب میشود. بارها پیش آمده فردی که نخاعش قطع شده و به گواهی پزشکان نمیتواند راه برود ناگهان بلند میشود و شروع به حرکت میکند. در این حالت همه تعجب میکنند و میگویند معجزه شده است! ولی آیا این واقعا معجزه است؟ برای اینکه چیزی را ببینیم باید نور مریی از آن چیز به چشم ما برسد. از مردمک چشم عبور کند و پس از متمرکز شدن بر مرکز شبکیه ، توسط سلولهای عصبی در آن نقطه تبدیل به جریان الکتریکی شود و این جریان به وسیله ی عصب بینایی به مغز برود. در مغز تحلیل پیچیده ای انجام شود و برای ما تصوری از آن چیز به وجود آید. کسی که مردمک یا شبکیه یا عصب بینایی اش آسیب دیده باشد نمیتواند ببیند. برای اینکه صدایی شنیده شود باید مولکولها در محیط به ارتعاش درآیند و این ارتعاشها را به هم منتقل کنند تا به پرده گوش برسد و پرده گوش را به ارتعاش دربیاورد. این ارتعاش تبدیل به جریان الکتریکی میشود و توسط عصب شنوایی به مغز میرود. مغز آن را تحلیل میکند و تصوری از یک صدا برای انسان به وجود می آید. اینها را همه میدانند. اینها دانسته های انسان در علوم تجربی است. همه ی ما وقتی خواب هستیم چیزهایی را درخواب میبینیم. برای خیلیها پیش آمده است که در خواب ، جاهایی را ببینند که قبلا ندیده بودند و با آدمهایی روبه شوند و گفتگو کنند که قبلا آنها را ملاقات نکرده اند. اما بعدها و در عالم بیداری آن مکانها یا آدمها را میبینند. کمتر کسی است که چنین تجربه ای را نداشته باشد. حتی این موضوع برای خیلیها آنقدر تکرار شده است که دیگر عجیب به نظر نمیرسد. چگونه ممکن است چیزی را ببینیم درحالی که شب هنگام است و همه جا تاریک. و چشمانمان هم بسته است؟ چگونه ممکن است در سکوت شب درحالی که خوابیده ایم صداهایی را بشنویم؟ دیدن چیزها درحالیکه چشمانمان بسته است و از طریق عصب بینایی جریانی به مغز نمیرود با توجه به آنچه که در علوم تجربی مطرح است غیرممکن است. آیا نتیجه ای که از خواب دیدن میگیریم غیر از این است که برای دیدن ، راههای دیگری هم وجود دارد؟ راههایی غیر از مردمک و شبکیه و عصبها ؟ راه رفتن انسانی که نخاعش قطع شده و فلج است نشان میدهد برای اینکه فرمان حرکت به ماهیچه های پا برسد راههایی غیر از نخاع هم وجود دارند. چرا فقط وقتی که فرمان حرکت به ماهیچه های پا از راهی غیر از نخاع به ماهیچه ها برسد همه تصور میکنند که معجزه شده است؟ اگر برای دیدن ، راهی غیر از چشم و عصب بینایی وجود دارد چرا برای سایر فعل و انفعالات در بدن راههایی به جز آنچه که در علوم تجربی مطرح است وجود نداشته باشد؟ انسان وقتی به پدیده ای برمیخورد که نمیتواند آن را با توجه به اطلاعاتش توجیه کند ادعا میکند که معجزه شده است. به این ترتیب اگر راه رفتن فردی که نخاعش قطع شده یک معجزه باشد آیا خوابهایی که هر شب میبینیم معجزه نیستند؟ فقط کمی دقت لازم است تا به این نتیجه برسیم که انسان برای هیچیک از پدیده های طبیعی دلیل قانع کننده ای ندارد و در توجیه همه ی آنها عاجز است. از حرکت یک الکترون در اتم هیدروژن گرفته تا تمامی آنچه که در همه ی کاینات میتواند ببیند و احساس کند.
|
| ساعت ٥:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ |
|
ای همه شکل تو مطبوع و همه جایِ تو خوش ناصر فکوهی ( انسان شناس و استاد دانشگاه) منبع: ایلنا
|
| ساعت ٢:٤٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ |
|
شماره پیامک های ضروری کشور ...
گرفتن خلافی ماشین:30005151 ( عدد عمودی کنار کارت رو بفرستید) گزارش اطلاع دادن تخلف تاکسی: 30004246( شماره پلاک ماشین متخلف رو بفرستید) رهگیری نامه پستی: 2000441 (ابتدا حرف Rرا بنویسید و بعد شماره روی رسید پستی رو ) مشکلات شهری (شهرداری) : 3000137 اعلام نتیجه کنکور شب قبل از قرارگرفتن در سایت سنجش : 2000000 (شماره داوطلبی رو بفرستید) با خبر شدن از اخبار انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه : 10001336 دیکشنری : 1000384 یا 1000370 (لغت مورد نظر رو بفرستید) اول باید در سایت عضو بشیدwww.sms2him.com بعدش لغت مورد نظر رو بنویسید لغت نامه آریان پور : 2000444 Word-to-translate ایجاد پست در پرشین بلاگ : 300072 گرفتن قبض موبایل : 30009 ( با فرمت زیر بنویسید : تاریخ شروع ؛ تاریخ انتها مثلا 860123 ؛ 860101 یعنی از اول سال 86 تا 23 فرودین ماه) خدمات بانک ملت : 200033 خدمات بانک اقتصاد نوین : 200050 خدمات بانک سپه:200020 - 200021-200022 خدمات بانک کشاورزی : 2000911- 200093 خدمات بانک سامان : 20000 خدمات بانک صادرات :200060 خدمات بانک تجارت : 200070 (توجه داشته باشید برای استفاده از خدمات بانک ها اول باید در شعب درخواست رو پر کنید) اطلاعات پرواز : 2000444 : ( با این فرمت : پرواز Filight-code) نرخ ارزهای رایج : 2000444 با این فرمت : Currency-name اطلاعات هوا : 1000305 ( پیش شماره شهر مورد نظر بدون صفر رو بفرستید) ساعت کشورها : 1000392 (نام کشور رو بفرستید) مکان های دیدنی هر شهر : 1000394 مسافت بین شهر ها : 1000396 آخرین بازی های کامپیوتری : 1000400 جدیدترین نرم افزار ها : 1000401 اطلاع از اینکه دامین مورد نظر رجستر شده یا خیر : 1000355 بورس - نرخ سهام یک شرکت : 2000444 ---بنویسید : Bourse sompany -id بورس - بیشترین افزایش قیمت : 2000444 ---بنویسید : Bourse high بورس- کمترین افزایش قیمت : 2000444 ( بنویسید : Bourse low) اوقات شرعی:2000916
|
| ساعت ٦:٠۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ |
|
استاد درس جامعه شناسی خطاب به دانشجویانش گفت : من امروز قصد دارم شما را با یک مفهوم جدید آشنا کنم . اگر میخواهید این مفهوم را درک کنید لازم است که کف دست چپ خود را در فاصله ی دو سه سانتیمتری بالای سرتان نگه دارید و در دل خود از یک تا پنج بشمارید. همه این کار را انجام دادند. دوباره از آنها خواست که همان دستشان را روی قلبشان بگذارند و باز هم تا پنج بشمارند و سپس در حالت عادی بنشینند. همه همین کارها را انجام دادند. آنگاه استاد گفت : من سعی کردم با این کار تصوری واقعی از مفهوم دیکتاتوری در ذهن شما به وجود آورم. کاری که من با شما کردم یک نمونه ی واضح از دیکتاتوری بود چون من شما را مجبور به انجام دادن کار یا کارهایی کردم. دست همه ی دانشجوها بالا رفت و اجازه ی صحبت خواستند. استاد به یکی از آنها اجازه ی اظهار نظر داد. او پرسید شما به چه دلیل با اطمینان ادعا میکنید که مارا مجبور کردید؟ همه ی دانشجوها با تکان دادن سر به علامت موافقت با طرح این سوال مشتاق شنیدن جواب بودند. استاد گفت خیلی ساده است ، شما در پایان این ترم به نمره ی قبولی در این درس که در اختیار من است نیاز دارید و از ترس این که مبادا من نظر منفی نسبت به شما پیدا کنم کاری را که خواسته بودم انجام دادید. باز هم دست عده ی زیادی از دانشجوها به علامت اعتراض بالا رفت. یکی از آنها پس از کسب اجازه گفت: ممکن است بسیاری از ما به خاطر احترامی که به شما میگذاریم خواسته ی شما را برآورده کرده باشیم. دانشجوی دیگری گفت : ممکن است بعضی از ما به خاطر علاقه زیادی که به شما داریم حرفتان را گوش کرده باشیم و دانشجوی دیگری هم مدعی شد که بعضی ها هم ممکن است به خاطر اعتمادی که به شما ـ به لحاظ موقعیت علمیتان ـ دارند به خواسته ی شما عمل کرده باشند. استاد پرسید آیا دلیل دیگری هم به نظرتان میرسد؟ کسی چیزی نگفت. استاد ادامه داد: به این ترتیب شما به یکی از این دلایل کارهایی را که خواسته بودم انجام دادید :
1- ترسیدن از من 2- علاقه داشتن به من 3- احترام گذاشتن به من 4- اعتماد کردن به من اما باید بدانید که اینها همگی ابزارهایی بودند که من در اختیار داشتم تا شما را وادار کنم کاری را انجام دهید که خودتان هیچ تصمیمی از قبل برای انجام آن نداشتید. مهم نیست که این کار به نفع شما بود یا به ضررتان ویا اینکه تاثیری به حالتان نداشت مهم این است که شما تصمیم به انجام این کار نگرفته بودید و من با استفاده از ابزارهایی که در اختیار داشتم شما را مجبور به این کار کردم و این یعنی دیکتاتوری. خیلی ها معتقدند که معلم در کلاس باید دیکتاتوری کند تا بتواند نتیجه مطلوبی از کارش بگیرد. اگر واقعا کار معلم در کلاس با دیکتاتوری پیش میرود معلم موفق تر کسی است که دیکتاتوری اش از نوع دوم - و در شکلهای ایده آل تر , از نوع سوم یا چهارم - باشد.
|







